پرهام و پارمیسپرهام و پارمیس، تا این لحظه: 11 سال و 7 ماه و 24 روز سن داره
عشق مامان و باباییعشق مامان و بابایی، تا این لحظه: 16 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره
ازدواج مامان و باباازدواج مامان و بابا، تا این لحظه: 15 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره

پرهام و پارمیس معجزه های الهی

رویش اولین دندان های پرهام عزیزم

سلام دردونه مامانی   بالاخره شما هم صاحب مروارید شدی عزیز دلم، مبارک باشه انشالله. از اونجایی که پارمیس خانوم خیلی عجله داشت واسه دندون درآوردن،از اون به بعد هی تند تند همه میپرسیدن پرهام جون دندون در نیاورده؟ منم میگفتم نه خدا کنه اگه قرار باشه به اندازه طفلی پارمیس اذیت شه همون بهتر که حالا حالاها دندون در نیاره.اما همه منتظر آش دندون شما بودند و جوونه زدن دندون آقا پرهام. از دوماه پیش علائمش رو داشتی مامان جون، مدام آب دهانت میریخت و بی خوابی های شبانه ات رو که دیگه نگووو  اما خدا رو شکر دندون هات آروم و بیصدا در اومدند و به اندازه پارمیس جون اذیت نشدی. به این ترتیب در 1394.8.4 لبخند زیبای تو با مروارید های خوشکلت...
18 فروردين 1395

هفت ماهگیتون مبارک عسلی های مامان

تو گل سرخ منی، تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری نه...از آن پاک تری تو بهارییییی نه...بهاران از توست از تو میگیرد وام ، هر بهار اینهمه زیبایی را هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو  زندگی از تو و مرگم از توست تو گل سرخ منی   ...
13 فروردين 1395

گوشواره های زیبا برای زیباترین دختر دنیا

توت فرنگی مامان....پارمیس خانووم گوشواره پوشیده بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن روز 28 شهریور تصمیم گرفتیم گوش پرنسس کوچولومون رو سوراخ کنیم. با بابایی به مطب خانوم دکتر عسکری رفتیم و بعد از کلی معطل شدن بالاخره نوبت ما شد.الهی دورت بگردم نمیدونم از خستگی لج کرده بودی یا چون منشی هاش دست و سرت رو گرفته بودن که تکون نخوری ناراحت شدی. یکی از گوشهات رو که سوراخ کرد ترسیدی و چنان گریه ای سر دادی که نگو... میخواستی بیای بغلم ولی چون اونها گرفته بودنت بیشتر ترسیدی و اصلا آروم نمیشدی.خیلی دلم سوخت و پشیمون شدم که گوشت رو سوراخ کردم.الهی بمیرم اینقدر گریه کرده بودی که تمام صورتت سرخ شده بود تا جایی که یه آقا توی راه که میرفتیم سوا...
28 دی 1394

زندگی جدید...فعالیتهای جدید

دردونه های مامانی شش ماهگیتون هم به سلامتی تمام شد و من خیلی خوشحالم که وروجک هایی به شیرینی و شیطونی و باهوشی شما دارم. خدا رو هزاران بار شکر که سالم و سرحالید.آخرین بار که واسه چک آپ پیش دکتر معمار رفتیم خیلی شیطنت کردید پارمیس جون همش با دستات میزدی رو دست دکتر و نمیذاشتی معاینه ات کنه پرهام جون دکتر رو کلافه کردی و مدام گوشی رو از گوش دکتر میکشیدی و نمیذاشتی صدای قلب مهربونت رو بشنوه اما آقای دکتر خیلی خوشش اومده بود و میگفت کارهایی که میکنید خیلی جلوتر از سن و سالتون هست ماشالله از کارهای دیگه اتون که بخوام بگم اینه که پارمیس همچنان در سینه خیز رفتن تکتازه و به هر چی میخواد کشون کشون میرسه.اما پرهام حال سینه خیز نداره و...
18 دی 1394

شش ماهگیتون مبارک وروجک های من

    ببین تمام من شدی، اوج صدای من شدی بت منی شکستمت وقتی خدای من شدی ببین به یک نگاه تو تمام من خراب شد چه کردی با سراب من که قطره قطره آب شد به ماه بوسه میزنم، به کوه تکیه میکنم به من نگاه کن ببین به عشق تو چه میکنم       ...
20 آذر 1394

شش ماهگی(عکس های بیشتر)

دردونه های مامان روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که شما سالم و خوشحال هستید و با خوشحالیتون ما هم خوشحال میشیم. ماشالله خیلی بلا و زبل شدید.همش در حال ورجه وورجه کردن هستید و دوست دارید همه چیز رو بگیرید و بخورید تا بفهمید چیه. هردوتاتون خیلی واسه حرکت تلاش میکنید.پارمیس جونی داری کم کم یاد میگیری سینه خیز بری. پرهام جون همش رو چهار دست و پا وایمیسی ولی هنوز یاد نگرفتی حرکت کنی واسه همین کفرت در میاد که چرا نمیتونی بری همه جا رو به هم بریزی و با ناراحتی جیغ میکشی. پرهام جون تو حرف زدن از پارمیس خانوم جلو افتادی و داری کم کم یاد میگیری آقا ،بابا و...بگی.فدای صدای قشنگت بشم دیگه با افرادی که کمتر میبینید راحت تر برخورد میکنید و گریه و زا...
20 آذر 1394

تولد آوینا جون

  آخ جوووووون تولد شیطون بلاهای مامان حالا که بزرگتر شدید خیلی از آهنگ و تولد و شلوغ بازی خوشتون میاد.دیشب که تولد آوینا بود خیلی خندیدید و بازی کردید.مخصوصا بخاطر رقص نورها کلی ذوق میکردید و چشم ازش بر نمیداشتید و میخندیدید.پارمیس بلا رو که دیگه نگو...کلی رفصیدی مخصوصا با عمو امید که میرقصیدی همش میخندیدی و ذوق میکردی الهی فدات شم یه عالمه هم عکس های خوشکل انداختید.                       ...
20 آذر 1394